خیلی مسعله ی بدیه که من وقت نداشته باشم بیام بلگفا!!! واقعا دلگیر میشم... چون اصلا وقت ندارم کلاس گیتار و مدرسه و اینا همه یه طرف این که مامان بزرگم مریض شده و مامانم دم به ثانیه میره اون جا و کارا بین منو نیلوفر تقسیم میشه یه طرف دیگه! و خلاصه این که میترسم از پس معدل بالای نوزده و نیم تو اول بر نیام کلا همه طرف هست
!پنج شنبه بهمون تو مدرسه گفتن آره سردار کلائی می خواد بیاد واسه هفته ی دفاع مقدس سخن رانی کنه ما ها عذا گرفتیم .. دیگه کلی ناراحتی فکری و عذاب و از این برنامه ها صبح پاشدیم با مانتوی خوشگلمون(!!!) بریم مدرسه ... دوباره مامانم حرص می خورد از شلوارم آخه بلنده میکشه زمین خلاصه یه ذره جوش زد که اینو کوتاه کن و اینا منم یه چشم الکی گفتم رفتم پی رفتن به مدرسه و اینا ساعت هفت و پنج دییقه بود من رسیدم دیدم دوستان اومدن و آره و اینا خلاصه یه کمی گفتم و خندیدیم و اینا ... بلاخره هفت و نیم زنگ خورد و ما رفتیم توی بی صفی چون کلا صفی وجود نداره منم امروز کرمم گرفت رفتم اولین نفر اون جلو این جوری
واستادم موهامم هی می کردم توی هی میرخت بیرون مسگر زاده (ناظم) از پنجره ی دفتر این جوری
نگاه می کرد ولی لبخند نمیزد... منم که این جوی بودم..
هی موهامو که سیستم چتریشو کوتاه تر کردم و می کردم زیر مقعه بی صحاب مونده حالا ما اون جا آدم داریم از کجا تا کجا خروسی درست کرده کلا چون من قیافم شکل این بچه های معصوم نیست همه به من چپ چپ نگاه می کنن
آره همون طوری واستادیم تا مهری (خانومه مهری نه مهری خانوم مثلا فامیلیه) آره مهری اومد اون جا یه دعا گذاشت منم داشتم دوستان رو توجیه می کردم فارسی با خدا مناجات کنیم قشنگ تره هی مسگرزاده از اون تو چشم غره می رفت
!آره دیگه دعای تموم شد مسگر زاده اومد بیرون و همه سریع از این حالت
به این حالت
تبدیل شدن منم هنوز همین شکلی بودم
الان ساعت هفت و نیم بودش ..خانوم مهری یه خورده حرف زد و خانواده شهدا اومدن اون بالا خودشونو معرفی کردن منم می خواستم برم بگم کوچه ی مامان بزرگمینا اسمش شهید بهرام پوره قبلا رفیقه بابام بودخه دیگه بچه ها نزاشتن
... مگه چیه؟؟؟
الان ساهت ده دقیه به هشت بود ما هنوز الاف آقای کلائی بودیم دیگه مسگر زاده رفت چند تا جمله ی مثبت گفت منم رفتم یدونه گفتم که خیلی هنر کردم : درد من ماندن در مرداب نیست درد من بودن در کنار ماهی هایی است که شور رفتن به دریا بر سر ندارند دیگه من اینو گفتم بچه ها دست زدن دوستان صوت بلبلی و اینا مسگر زاده عصبی شد منم هنوز همون شکلی بودم.
... دنیا رو سر سوت بلبلی برد دفتر منم همون جا داشتم پشت سر مسگر زاده ادا اوصول در میاوردم اصلا یادش رفت من اون پشتم ... یه دفه برگشت منم که:
... گفت: مهدیس بودی؟ گفتم نه. گفت مهلا؟ گفتم نه. گفت مهگل؟ گفتم نه گفت چی بودی؟ گفتم ۱۶ تا دیگه میتونید بپرسید تا بشه بیست سوالی مسگر زاده هم عصبی گفت خوب بانمک دستت درد نکنه .. گل لبخند بچه ها شکفته شد ... منم گفتم اینا کلا گل هرهرشون همیشه باز هست...
مسگر زاده کلا از جواب حاضری بدش میاد گفت مهشاد بودی؟؟؟؟؟؟؟؟ منم دیگه دیدم وضعیت داره قرمز میشه سکو رو پریدم پایین دیدم گفتم مهشید. داشتم میرفتم دوباره دوستان صوت بلبلی لطف میکردن مسگر زاده گفتش که صوت بلبلی رو بزارید واسه عروسیه مهشید نه واسه جواب حاضریش
داشتم وسط حیاط قدم میزدم آستینا مو زده بودم بالا آستینای مانتوم رو فقط لباس زیرم آستین داشت قرمز بود کفشامم قرمزه این مسگر فکر کرد من ست کردم...
-مهشید؟
-بله خانوم مسگرزاده؟
-نکنه تو زن انریکه شدی و من خبر ندارم؟؟
-خانوم خبرش به شمام رسید ؟؟ ![]()
-بجه پر رو آستینا تو بده پایین مگه ای جا کنسرته؟
-نه خانوم.
-بده پایین میگم! .. ولی چه ست قشنگیه این قرمز با طوسی..
-بله خانوم کلا طوسی با قرمز با با طوسی با صورتی و آبی خوشگله... می خواین لباس بخرین؟
-باز روت زیاد شد؟
-![]()
-شلوارت چرا این قدر بلنده؟
-خانوم همه می گن کوتاه بده شما میگین چرا بلنده؟ خواستم مطمعن باشم پام نمی افته بیرون!
-خوب به بچه های کلاستون بگو دیگه نبینم ابرو هاشون نخ باشه.
-
-بگو چشم.
-چشم!![]()
-تو ابروهانو برداری خیلی خوب میشه!
-جدی میگین؟ میخواین امتحان کنیم؟![]()
-باز روش زیاد شد!
+تجویز کردن دوستان که .. روم زیادشده!
+ الان نمی تونم بگم دبیرستان چجوریه... معمولا اول ریاد خوب نیست با این که پایه ی سالای دیگس!
+از این که ارشد مدرسه بودم و حالا " آش خور" شدم خوشم نمیاد!! از عرش افتادم به فرش!![]()
+تولد آقای موسوی رو تبریک میگم... فردا ۷ مهر تولد میرحسین موسوی مبارک...
+از برنامه های تلوزیون فقط کار رامبد جوان رو میبینم... ارزششو نداره کارای دیگه ... فقط وقت تلف کردنه!
+ ... ... ... ... ... ... ... ... .... .... .... .... . .......... ......... ............... ................. !!!
توی سکوتم خیلی حرفاس!!! امروزو دوست داشتم... روز خوبی بود...
امروز فهمیدم اگه یه چیزی رو از ته دل از خدا بخوای حتما بهت میده...
اینو خدا می دونه چه چقققدددررر چاکرشم!!!
خوبین ؟؟
مهر هم اومد منم رفتم اول دبیرستان اونم با عصبانیت ... من سه سال و نصفی(پنجم چرخشی بودم) ظهری بودم امروز بعد از سال ها ۶ صبح رفتم مدرسه... توی خیابون یه عالمه کارگر افغانی بود منم همچین تو خیابون با عصبانیت و جدیت راه میرفتم که انگار دارم میرم دعوا.... خوشم نمیاد چیزی اضافی بشنوم
!مانتوم!!! خوش به حال جماعت مذکر واقعا از مانتو های مدرسه نا امید شدم.... افتضاحه! من همشه سایزم ۳۴ دیگه پر پرش ۳۶ بوده این به من۳۸ داده شکل مترسک میشم با این مانتو!! ... به هر حال هی به خودم نهیب میزنم که : هی!! مهشید عروسی که نمیری!! ولی واقعا خیلی بده .. هی مهشید ....
کلا من از بچگی خوش شانس بودم ... و به تموم چیزایی که خواستم رسیدم .. امسالم با سپیده هستم ۴ ساله مثل سایه به هم چسبیدم.... و از تموم زندگی من خبر داره! حتی این جا !! شما! کلا من و نوشته هام....
هیچکودوم از تغییراتی که باید توی من دیده میشد توی من دیده نشد! همون مهشید شلوغ کار موندم و اصلا دست خودم نیست!! أخه صدای ناظمه خییلیی خزه!!! همون جوری که بودم هستم اصلا راه نداره چون بعضیا بد پایه هستن ... بعضیام با آدم لج هستن بی خودی از اول!!! یه سری اهداف دارم بایدم برسم بهشون...
امروز ظهر باراون خوشگلی میومد منم از در مدرسه اومدم بیرون مثل همیشه با عصبانیت و اخم فراون داشتم میومدم خونه احساس کردم یه پرایده یه ریز داره با من میاد منم دیگه خفن عصبانی آستینمم داده بودم بالا داشتم میرفتم همین جوری که داشتم میرفتم یه لحظه اسم خودمو شنیدم بعد برگشتم دیدم نههه !! مامانمه اومده دنبالم با این که بارونو دوست داشتم ولی مجبور شدم سوار شم.... مامانمم کلی تعجب کرد گفت نه !! قیافه ی جدیتم دیدیم! میشه تحملش کرد شمام اگه مثل من مجبور بودین تو تابستون تنهایی برین کلاس گیتارو برگردین با یک عدد گیتار روی کول!مثل من عصبی راه میرفتین
خیلی دوست داشتم چند تا صفت قشنگ واسه معلم مطالعات و ریاضی و زیست بنویسم ولی دلم نمیاد تازه دوم مهره!
دیگه هیچی ... کلا واسه تمومی پایه های تحصیلی آرزوی موفقیت می کنم به هر حال امیدوارم امسال به جرم اغتشاش کلاس و کلا مدرسه نرم دفتر
واین که ناخواسته مثل پارسال نوار آهنگای ساسی مانکن رو نزارم تو ظبت دفتر ......
وای چه افتضاحی شد پارسال...هی خدا... جوون بودیم دیگه
امیدوارم ناخواسته آدامسی چیزی نزارم رو صندلی معلم
ناخواسته تو دفتر انظبانی ناظم شعر ننویسم
ناخواسته پشت معلم زبان نچسبونم :من خرهم نیستم
ناخواسته بچه های تاخیری رو ول نکنم برن خونشون
ناخواسته سیگارتای چهار شنبه سوریم رو نندازم تو دفتر
ناخواسته ته کلاس آلوچه نخورم
ناخواسته .....چی بگم که هرچی بگم کمه
هنوزم روزا رو میشمرم.... ولی دیگه ثبت نمی کنم... بزار اگه می خواد فراموش شه ...فراموش بشه
خدافس دوستان
هر کسی توی زندگیش مشکلاتی داره شاید مشکلاتم برای سالهای بعدی زندگیم خنده دار باشه! ولی حالا شاید گاهی احساس می کنم غیر قابل حل هستن ....
دوباره دارم خودمو کنترل می کنم این که مشکلات و حرف هام فقط برای وجود خودمه ...
من اینار و فهمیدم ...
"همیشه لبخند بزن و همیشه به مشکلات دیگران رو گوش بده اگر نخواستن راه حله احتمالی پیشنهاد نده چون اسمش میشه نصیحت وکسی از نصیحت خوشش نمیاد... جلوی کسی گریه نکن چون احساس می کنه ضعیفی و بیش از حد برات دلسوزی می کنه و حس می کنه همه کارس! اگه از کسی خوشت میاد بهش نگو چون خودشو در اندازه ای می بینه که محلت نزاره مهم تر از همه همیشه لبخند بزن"
+امروز توی کشوم فیلیم سیندرلا رو پیدا کردم که هیلاری داف و چاد میچل بازی کردن ... یاد زمانی افتادم که عاشق پسره بودم ... خندم گرفت ! عجب احمقی بودما!!! دوباره دیدمش نمی دونم کی این جا فیلم خارجی میبینه ولی هرکسی اینو دیده بگه ... خیلی خوشم میاد ازش!![]()
+از همه ی اونایی که زود اومدن و نظر دادن و منو از ناراحتی در آوردن ممنونم ... همچنین از کسایی که حالا می خوان نظر بدن .... ![]()
+ زخم لبم داره خوب میشه هنوز درد داره ولی داره خوب میشه .. خدا رو شکر عفونت نکرد با اون گندی که زدم بهش!![]()
+یکی از بچه های این جا (پریسا) منو یاد سیمز انداخت نمی دونم کی بازی کرده ولی به اونایی که بازی نکردن توصیه می کنم بازی نکنین چون معتادش میشین .. من این قدر بازی کردم که مامانم اومد حذفش کرد الان یک ساله تو ترکم هنوزم درست ترک نکردم اسمش که میاد دیوونه میشم ..فکر کنم باید یه دونه از این دارو های ترک اعتیاد با ایجاد تنفر بخرم....![]()
+از دنیای فکری پسرا مطلعم ... ولی من خودم به عنوان یه دختر همیشه سعی کردم که یه دختر واقعی باشم ... نه این که کفش پاشه بلند و از این چیزا .. نه !! یه دختری که فکرش باز تر از بقیس!
وقتی می گیم دختر توی ذهن یه گروه از پسرا مثلا آنتی گرل ها یا ... یه موجودی میاد که فقط به فکر اینه که پسری که باهاش در ارتباطه خوش قیافه و پولدار باشه .... گروه های دیگه ی پسرا هم چیزای مختلفی رو با شنیدن اسم دختر میارت تو ذهنشون...
من سعی کردم که از همشون جدا باشم یه دختر واقعی یه نفر که فقط توی ذهنش عمل کردن دماغ و این که چی بپوشه نباشه ... فکرم به کم کردن وزن و آخرین مد لباس و شلوار سه خط و آدیداس و پوما و دی اند جی محدود نشه .... یه دختر واقعی .... اونای که گفتم خیلی لذت بخشن .. من از لذت ها میگذرم تا یه انسان باشم ... حداقل در سطح یه انسان باشم ... یه انسان واقعی ... چجوری بگم؟ سخته ... ولش کن ... بیخیال!
+مرسی بازم مرسی ... دنیای مجازی اینترنت... مرسی !!! از همگی ممنونم ... من دوباره مهشید شدم!!! ![]()
شعر تصادفی :
دلگیرم از این شهر سرد این این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور
سلام خوبین؟
این دو سه روز رفته بودم کارای دختر خالمو بفروشم.. نقاشیاشو اصلا نفهمیدم چطوری گذشت! دیشب من نشسته بودم و منتظر نیلوفر اینا بودم بیان دنبالم برگردم خونه احساس آرامش نداشتم خلاصه مثل همیشه نشسته بودم و پامو تکون میدادم که پسرخالم شایان (۷ سالشه) اومد پیش من و گفت: مهشییید!!!! منم مثل همیشه که جواب میدم مهشید؟؟ همینو گفتم. عین این مامانا که میگی مامان!! می گن مامان؟؟؟... خلاصه! گفت بیا مچ بندازیم! منم خندم گرفت! آخه خیلی فسقلیه! گفتم باشه عزیزم خلاصه مچ انداختیم و مثلا اون برد! همین دختر خالم که نقاشی میکشه داشت مارو نگا میکرد گفت اقا بزارین منم مچ بندازم! اینم هیکل داره آه! این هوا! منم یه زره خودمو جمع و جور کردم و گفتم باشه! میدونستم که می بازم! خلاصه نشست و دیدم نه بابا این هیکلش پفکیه! سر شیش ثانیه خورد زمین!دیگه گذشت و نیم ساعت بعد بابام اینا اومدن خالمم کلیک کرده بود رو این که مامان اینا بیان بالا شام بخورن!حالا اونا اصلا نمی خواستن بیانا خلاصه خاله این کلیک کرد که مامانم ویروسی شد و قبول کرد اومدن و منم رفتم مانتوم رو کندم و دختر خالمم داشت به بابام اینا می گفت آره زور مهشید از من بیشتره و اینا ... منم داشتم سالاد درست میکردم در این موقع بابام گفت خوب حالا بعدا باهم مچ میندازیم! منم دیگه سالادم تموم شد و رفتم نشستم با پلی استیشن شایان بازی کنم نیلوفر اومد گفت پاشو من می خوام رالی بازی کنم منم خودم دور آخر مسابقات ریس بودم دیگه با ناراحتی پاشدم و رفتم بیرون بابام فهمید من ناراحتم اومد گردمو فشار بده من سریع بلند شدم رفتم دمه پیشخونه آشپزخونه بابامم که خیلی حوصله داشت اومد دنبالم و گف: بچه ها می گن زورت زیاده!! منم کم نیاوردم و گفتم آره خوب ... مچ منم می تونی بزنی زمین؟؟ یه لبخند شدید زدم و گفتم خوب آره!! بابام گفت نه عزیزم نمیتونی! منم خندیدم:امتحانش کنیم؟ خلاصه رفتیم پشت میز بابامم همه رو صدا کرد بیان منم پیش خودم گفتم من پونزده سالمه بابام چهل و هشت خوب تابلو که من زورم بیشتره! خلاصه همه نشستن بابام گفت اگه باختی یه شام باید به همه بدی منم گفتم اگه تو باختی باید ظرفای شامو بشوری! بابام خندید من مبا اعتماد به نفش کامل شروع کردم کری خوندن که آره پنجاهت پرشده و اشکال نداره! بگو رفیقاتم بیان و اینا ... خلاصه نشستم و مچا گره... عجب عرقی ریختم!! این نیلوفر بد جنسم سریع دوربین برداشته بود فیلیم میگرفت مسعوداینا منو تشویق میکردن مامانیم اینا بابامو.. الان که فکر می کنم میبینم بابام شل گرفته بود اولش منم سُرش میدادم یه دفه بابام سفتش کرد و منم اصلا نفهیمدم چیشد! .. باختم! بابام اینا می خندیدن مسعو از من پرسید که چه احساسی دارم منم فک کنم که خیلی بهم بر خورده بود فقط تونستم اینو بگم: دود از مجید پامیشه!
تا حالا تو زندگیم نشده بود که ببازم همیشه تو خطای کل کل بودم و یه کاری می کردم که کم نیارم.... نشده بود که نه بشنوم! همیشه همه چیز همون جوری بوده که میخواستم.... یه بار تو زندگیم فهمیدم نمیشه اونجوری که من میخوام! یادمه خیلی گریه کردم! من اولین بارم بود میدیدم روزا دارن میگذرن بدون این که همه چی اون جوری باشه که من میخوام! بعد دیگه عادت کردم.... هنوزم اون جوری نشده که من می خوام ... هنوزم دارم میشمرم... هفت ماه شده! هنوز اون روز خوب نیومده که اگه بیاد من فکر می کنم معجزه شده!!
شعر تصادفی: اگه عاشق باشی دوریم شیرینه لحظه هامون رنگه شادیو میگیره!
جدیدا شدیدا افتادم تو خطوط آهنگیه شادمهر!
فکر نوشت:مهر داره میاد..... هنوزم بزرگ نشدم هنوز یه حسی دارم بهش! مهر هنوز برام مثل یه ترسه.. یه ترس مبهم!
تصمیم نوشت: جدیدا تصمیم گرفتم از پونزده سالگی خجالت نکشم! و فعلا قدرشو بدونم... بد هم نیستا ... ولی من عشقم هجده تا بیست سالگیه می خوام دنیا رو بگیرم!!
اراده نوشت: به سکوت نیاز دارم... چند وقته حس می کنم دارم حرف زیادی میزنم...
از همین جا شروع می کنیم.....
فعلا خدافس


